تبليغاتX
سروش علوی
سروش علوی



سیب سرخ حوا

خدایا

عذابت قبول آتش جهنمت حق نیش مار غاشیه به جا سرب داع درست 

اما جان جفتمون اګه تو بودی نمی بوسیدی؟

جمعه 1391/02/29  توسط  سروش علوی  |

 

دو تا چشم سیاه

وتا چشم سیاه داری دوتا موی رها داری

 تو اون چشات چیا داری؟

 بلا داری بلا داری

 دو تا چشم سیاه داری

 توی سینت صفا داری توی قلبت وفا داری

 صف عشاق بد بختو از اینجا تا کجا داری

به یک دم می کشی ما را به یک دم زنده می سازی

 رقابت با خدا داری

پنجشنبه 1391/02/14  توسط  سروش علوی  |

 

ساعت 25

باهم قرار ګذاشته بودم اون روز بریم بالای تپه و غروب خورشیدرا نګاه کنیم . همه چی ساکت بود و خورشید آرام آرام غروب میکرد ومن درکنار او، د رسکوت محو زیبایی و شګفتی بودم آرام نګاهش کردم جایی دیګر بود و قطره اشکی آرام از ګونه هایش سرازیر شده بود. کم کم خورشید محو شد و من محو خورشید خویش بودم. بهم ګفت : فردا میای طلوع همین خورشید را نګاه کنیم. کمی مکث کردم و میدونستم که چاره ای ندارم در برابر نګاهش.

فردا صبح باز بالای همان تپه به انتظار نشستیم تا طلوع خورشید دیروزمان را بنګریم . ګفت : سردمه سروش. ګفتم کمی صبر کن برم پایین و یه پتو بیارم برات.ګفت آخه می ترسم دیر کنی و خورشید طلوع کنه . ګفتم نګران نباش زود میام. لبخندی زد و ګفت : باشه . وقتی برګشتم میدیم که خورشید داره طلوع میکنه.دیر کردم . نزدیکاش که رسیدم دیدیم فضای عجیبی شده اون انګار یه تیکه نور شده بود مثل یه فرشته داشت به دوردستها نګاه میکرد . همه جا انګار از نورش داشت شکوه و عظمت می ګرفت . صداش کردم . برګشت و با لبخند ګرمی نګاهم کرد و ګفت سروش دیر اومدی خورشید طلوع کرد. حالا دیګه انګار اون طلوع بی اهمیت تقدیر تمام زندګیم شده بود. بغض ګلومو ګرفته بود نګاهش میکردم و او لبخندی برلب ، پر از نور و سفیدی آرام و ګویی رستګار به من می نګریست و من پراز حقارت شده بودم و خرد میشدم در زیر اونهمه شکوه و عظمت. ګفتم چه خبر بود اینجا. ګفت سروش دیر اومدی. هیچ وقت نفهمیدم اونجا چه اتفاقی افتاد . اما باور دارم که دیر رسیدم 

جمعه 1390/12/26  توسط  سروش علوی  |

 

فدایی تو در حرف نمی‌گنجد. باید چیزی باشد که هم‌سنگ تو باشد. خدا نیستم، لایق تو بیافرینم. فکر می‌کنم، دوستم داری. از سرم زیاد است. از حضور حادثه‌ی تو چقدر زنده‌ام.
اي تن تو خاک بهشت مضطرب از ازل منم
جنس تو از قصيده هاست سفسطه گر دغل منم
اي حس خوش يمن غزل آواز مبتذل منم
جاي تو رو چشم همست افتاده از چشا منم
ناياب مرمر تنت تن زخمي بلا منم
تو اول هر آيه اي تفسير انتها منم
بالغ توئي عاقل توئي صوفي و اهل دل توئي
مشگل منم غافل منم درمان هر مشگل توئي
خاک توئي زمين توئي غبار رو هوا منم
منزه و پاک توئي به حيله مبتلا منم

جاي تو رو چشم همست افتاده از چشا منم
ناياب مرمر تنت تن زخمي بلا منم
حضور تو يه حادثه ست درگير انزوا منم
تو اول هر آيه اي تفسير انتها منم
بالغ توئي عاقل توئي صوفي و اهل دل توئي
مشگل منم غافل منم درمان هر مشگل توئي
خاک توئي زمين توئي غبار رو هوا منم
منزه و پاک توئي به حيله مبتلا من

شنبه 1390/12/13  توسط  سروش علوی  |

 

ګریه سمور آبی

چقدر با این فعل ماضی بعید اخت شده ام

من نمیخوامش اما شده یار همیشه ام .دیګه هر چی برام جذابه فقط با فعل ماضی بعید تفسیرمیشن

بود بود بود بود بود بود

انګار ماضی بعید شده عاشق من

یاد آهنګ فریدون فروغی می افتم

عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو میدونی

هر چی بش میګم تو آزادی دیګه میګه من دوست دارم تو میدونی

باور ندارم اما حس میکنم چیزهایی که تو زندګیم هست یه حکمتی دارن هر چند از این حکمتها هم خسته شده ام . احساس میکنم چیزی ندارم . این روزها ګاهی آروز میکنم کاش هیچ وقت نبودی اما باز ته دلم یه چیزی هست که حتی این درد و این اندوه و این فراق را هم دوست داره . چیزی که میګه این قلب فاحشه یه روز پاک میشه

 

جمعه 1390/12/05  توسط  سروش علوی  |

 

پنجره ای دیګر

هوس دارم این روزها

جایی دیگر

کسی دیگر

هوایی دیگر

حرفی دیگر

خدایی دیگر

و روزگاری دیگر را

چهارشنبه 1390/11/05  توسط  سروش علوی  |

 

شیدایی

خدا شاید یه دلداری و یه مسکن برای نرسیدنها ی بزرګه که وقتی به انتها میرسی طبق قواعد زیستی بتونی همچنان به زندګی مادی ادامه بدی و توجیه کنی که چون خدا هست بالاخره رسیدن هم هست ږ خدا کنه که خدا باشه

جمعه 1390/10/16  توسط  سروش علوی  |

 

گاهی نگاهی

امشب هم قطار خاطراتمان از راه رسید

و من

در این شب سرد

فانوسی دردست

با چشمانی تر

و داغی بر دل

تنها دستی تکان می دهم

چهارشنبه 1390/08/25  توسط  سروش علوی  |

 

شب خوبی نیست . دلم برای همه نبودنهایش تنگ است . همیشه فکر می کردم بدترین نوع مردن خفه شدنه . تو استخر رفتم زیر آب و حسابی مکث کردم . اما انگار دیگه خفه شدن هم خیلی برام دردناک نیست. شاید این ترس از مرگه که قبل از مرگ مارو میکشه. تنهایی هر روز بیشتر میبلعدم کجایی دنیای من؟

دوست ندارم دیگه تو رو از خدا بخوام. یا باید خدامو عوض کنم یا خودمو . این خدا خدایی نیست که تعریفشو میکردن. بیشتر از این نبایدبراش وقت تلف کرد.

چه اشتیاقی بود برایت نوشتن. و چه خجالتی از زیاد شدن صفحات نوشتهایم برای تو. کودکی بودم پر از شیرین زبانی برای مادر و چشم براه شوق مادر. امیدوارم وقتی آمدی از سروش بودن سروشت چیزی مانده باشد.

از تو دلگیرم

از توشادم

ازتو خنده ام

از تو غمگینم

با تو قهرم

با تو زنده ام

از تو میمیرم

از توخسته ام

به تو محتاجم

از تو فراری

به تو مشتاق

همه و همه تویی عزیز دل. بی تو نه کسی هست نه دنیایی که به آن فکر کرد

شنبه 1390/08/21  توسط  سروش علوی  |

 

ناتمام

میخوام به این فکر نکنم که ندارمت

میخوام فرار کنم از نداشتنت

شدم مثل کسایی که مسکن مصرف کردن و ترس تموم شدن اثر مسکن رو دارن

چیکار کنم تو دنیایی که هر رنگی رنگ تو هر عطری  بوی تو هر نوری روی توست و تو غایب همیشگی و قاتل تمام زیباییها.

خدایا ممنونم از این همه عذاب

جمعه 1390/08/13  توسط  سروش علوی  |

 

این شعله چیست که قلبم را به آتش کشیده است و اراده ام را از میان برده

این دست های پنهان و لطیف چیست که روحم را می فشارد

این شراب چیست که شادمانی تلخ را بادردی شیرین در هم آمیخته و قلبم را می سوزاند

در آه هایم اندوهی به مراتب زیباتر از انعکاس خنده و سرمست کننده تر از شادی نهفته

این وجود نامرئی، این غیر قابل درک ،این احساس که نمیتوان حس کرد چیست؟

********

داره باون میزنه

وقتی بارون میزنه دیگه همه چی تویی

حس رفتن دارم اما به کجا....؟

میدونم که باید برم

شنبه 1390/08/07  توسط  سروش علوی  |

 

قیامت عشق

دیر زمانی است که آتشها در دل خاکستر وجود خفته بود دیر زمانی بود عشق آن ودیعه نخستین رنگ نا آشنایی گرفته بود ولی آن لرزش تن آن جذبه زن آن شرم و حیا آن میل و ابا چون نسیمی بر جسم مرد وزید خاکستر زمان را به کناری زد آتش خفته ناگهان شعله کشید دل طلب کرد تن طلب کرد ... نفرین بر چرخ روزگار که عشق را آفرید

دوشنبه 1390/06/28  توسط  سروش علوی  |

 

مرور دفتر خاطرات

بهترین خاطره زندگیم :  یک روز با لاله.....

دل نشین ترین خاطره زندگیم : یک روز با لاله ....

خنده دارترین خاطره زندگیم : یک  روز بالاله ....

عجیب ترین خاطره زندگیم: یک روز بالاله.....

و توقف خاطراتم : یک روز بی لاله .

همیشگی ترین من لاله نازنین من بیا که جز به رنگ تو دگر سحر نمی شود

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

 

دوشنبه 1390/05/31  توسط  سروش علوی  |

 

نوبت عاشقی است یک چندی

امیدم به بوسه های تو بود که غسلم دهی !

حالا اینروزها که نیستی ...

اتش، جانم را ...دست و دلم را تظهیر میکند!

خودسوزی میکنم ...!

شنبه 1390/01/27  توسط  سروش علوی  |

 

لحظه

نشسته ام در مسیر باد!!

خودت که نمی آیی!

با بوی تنت امروز معاشقه دارم!!

شنبه 1389/12/14  توسط  سروش علوی  |

 


    مارکو : از بوسه ی من خوشت نیومد ؟
    ورونیکا : کاش گناه نبود تا کاملاً لذت میبردم ...
    مارکو : ما گناه میکنیم تا خدا بخشنده بمونه...

پنجشنبه 1389/12/05  توسط  سروش علوی  |

 

در خیال

زن خاکستر معشوق را به خانه می آورد و آن را در یک ساعت شنی می ریزد و می گوید:خیال کردی راحت شدی؟حالا با من پیر شو

چهارشنبه 1389/08/12  توسط  سروش علوی  |

 

کوچه لر سو سپمیشم

یار گلند تز الماسین

ال گلسین ال گتسین

آرامیزدا سز الماسین

سماور اوت سالمیشام

ایستسکانا قت سالمیشام

یاریم گدیپ ته گالمیشام

نه عزیز دی یارین جانی

نه شیرین دی یارین جانی...

یعنی:

کوچه را آب پاشیده ام

تا هنگام آمدن یار غباری نباشد

طوری بیاید و برود

که بین ما سخنی(درشت) نباشد

سماور را روشن کرده ام

در استکان قند انداخته ام(منتظر یارم هستم)

ولی افسوس که یارم رفته است و تنها مانده ام

چه عزیز است جان یار

چه شیرین است جان یار... 

سه شنبه 1389/08/04  توسط  سروش علوی  |

 

هراس دیدار

یادت نیست با چه حسرتی تا بی نشان خانه تو آمدم... در را باز كن ... این سو كسی نیست...این سو هم تویی... این سو هم همهمه نام توست

دوشنبه 1389/05/11  توسط  سروش علوی  |

 

آره دوست من

تمام داشته من داشتن یک نداشتن است

چهارشنبه 1389/03/26  توسط  سروش علوی  |

 

در انتظار گودو

تشنه یک یک دم حقیقتم

خیلی زمان گذشته اما من هنوز در لحظه بی تو شدن موندم. چقدر پوست کلفتم که اینهمه تحمل کردم .چقدر تحمل میخواد زندگی کردن وقتی  هر لحظه لحظه بی توبودنه هر مکان مکان بی تو بودنه هر لبخندی که میزنم لبخندیست که نیستی به روی تو بزنم . این روزها دیکه دل نازک شدم .چند روز پیش رودربایستی را با خدا کنار گذاشتم و بهش گفتم که بی تو تحمل خدا هم سخته. اونم مراعاتمو میکنه خوب میفهمم. هوای اینجا داره زجر کشم میکنه یاد نفست به خیر.

بهشت برای من یعنی دست و پا زدن تو جهنم چشمات.

جمعه 1389/02/31  توسط  سروش علوی  |

 

سراب قدمهای تو

حال دل با تو گفتنم هوس است

سه شنبه 1389/02/14  توسط  سروش علوی  |

 

نرگس

معذرت نتونستم با تو تماس بگیرم

نخواه که با تو تماس بگیرم

تردیدی نیست که سرنوشت تو برام مهمه

تردید نکن که برام مهمی

دوستدار خوبان

سروش علوی

سه شنبه 1389/01/03  توسط  سروش علوی  |

 

لاله زار

نذر کردم وقتی اومدی جلو پات خدا را قربانی کنم ...

اگه بیایی

چهارشنبه 1388/12/26  توسط  سروش علوی  |

 

پاک

حتی اگر نباشی، می آفرینمت!

دوشنبه 1388/09/09  توسط  سروش علوی  |

 

به وفای تو

شاپور مرکزی تنها بهائی اعدامی بعد انقلاب گرگان بود که در اوین اعدام شد. حسابی زجرش داده بودند طوری که پسرش گلایه داشت که در آخرین ملاقات نتوانسته بود پدرش را بغل کند چون دنده هایش را شکسته بودند. این شعر را قبل از اعدام شعری برای زنش سروده :

پریم قسم به یزدان / به ولا وعشق وایمان / به دوچشم مست جانان / به شهادت شهیدان / به دماء و درد و زندان / به خشونت نگهبان / که همیشه دارمت دوست

به خدای حی دادار / به عطا و لطف دلدار / به صفای دشت و گلزار / به دلی که می دهد یار / به صدای گریهء زار / که رسد زپشت دیوار / که همیشه دارمت دوست

به دل ِ من ِ گرفتار / به دل ِ حزین و بیمار / پریم قسم به یزدان / به ولا و عشق و ایمان / که همیشه دارمت دوست

پریم قسم به مویت / به صفا و لطف رویت / به وفا و مهر خویت / به صدای های و هویت / به دل ِ غمینِ شویت / به صدای گفتگویت / که همیشه دارمت دوست

پریم قسم به کعبه / به خدا و عشق سوگند / به لبان بذله گویت / به دو چشم چون سبویت / به دو دست بسته دربند / به ولای هر دو فرزند / به ترین یار و پیوند / به زبور و زند و پازند / به مرارت شب بند / به حلاوت لب قند / به خدا و آن همه بند / که همیشه دارمت دوست

به شهادت شهیدان / به دماء سرخ آنان / به طناب دار لرزان / که همیشه دارمت دوست

چهارشنبه 1388/07/29  توسط  سروش علوی  |

 

سووشون

باز هم در پی آن علاقه پنهانی، آن نگاه همیشه تازه، باز هم در غروب بی امان زمان آن دو چشم روشن عشق را جستجو می کنی.

غافل از اینکه او دیگر تکه ی از تو شده سایه ی خوش بر دل تو.

گوشه گوشه ی این دل خراب سرشار از عطر نگاه توست...

عزیز دل

شنبه 1388/07/18  توسط  سروش علوی  |

 

یک بوس کوچولو

فکرشو بکن . .. یهو یکی تکونت بده و از خواب بیدارت کنه و بهت بگه پاشو چقد رمیخوابی و تو چشات رو باز کنی و ببینی حوا با اون صورت رویاییش و لبخند همیشگیش هست . و تو که هنوز تو شوک هستی میپرسی حوا میوه ممنونه .... و حوا با تعجب میگه میوه ممنونه چی هست . و تو میفهمی همه دنیا یه خواب بیشتر نبوده... یه خواب توی یه بعد از ظهر دلچسب در همسایگی خدا.

پنجشنبه 1388/07/02  توسط  سروش علوی  |

 

پروانه ای در مشت

من در ولایت یمن بودم،جایی که صنعا گویند. پیری را دیدم سخت نورانی، سر و پای برهنه می دوید. چون مرا بدید بخندید و گفت:امشب خوابی عجیب دیده ام تا با تو بگویم. من پیش رفتم. پیر مرا گفت:دوش در خواب شدم،جایی عجیب دیدم چنانکه شرح آن نمی توان کرد و در آن میان شخصی دیدم که هرگز به حسن او ندیده ام و نشنیده. چون در او نگاه کردم از غایت جمال مدهوش شدم. فریاد از نهاد من بر آمد. گفتم مبادا که ناگاه برود و من در حسرت او بمانم. بجستم و هر دو گوش او محکم بگرفتم و در او آویختم و چون بیدار شدم هر دو گوش خود را در دست خود دیدم. پس از  آن  گفتم  " آه من هذا ، هذا حجابی " و اشاره به بدن خود می کرد و می گریست

از مجموعه "مصنفات سهروردی"ـ"جلد۳ " 

چهارشنبه 1388/07/01  توسط  سروش علوی  |

 

نامه دکتر سروش به خامنه ای

بنام خدا

عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد.
صندوق ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند.
قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدند
و جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.
چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت.
شيطان خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت.

آقای خامنه ای،

که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. “زان يار دلنوازم شکری است با شکايت.” نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که “حرمت نظام هتک شد” و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد.

 


ادامه مطلب

پنجشنبه 1388/06/19  توسط  سروش علوی  |

 

 




CIZ1014@YAHOO.COM

 

دینداری
عاشقانه ها

 

سیب سرخ حوا
دو تا چشم سیاه
ساعت 25
ګریه سمور آبی
پنجره ای دیګر
شیدایی
گاهی نگاهی
ناتمام

 

اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
آبان 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387

 

 

دکتر عطاءالله مهاجرانی
www.magiran.com
دکتر سروش

 

 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

align=center> درخواست کد آهنگ

قالب های  wtm