|
چقدر با این فعل ماضی بعید اخت شده ام
من نمیخوامش اما شده یار همیشه ام .دیګه هر چی برام جذابه فقط با فعل
ماضی بعید تفسیرمیشن
بود بود بود بود بود بود
انګار ماضی بعید شده عاشق من
یاد آهنګ فریدون فروغی می افتم
عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بش میګم تو آزادی دیګه میګه من دوست دارم تو میدونی
باور ندارم اما حس میکنم چیزهایی که تو زندګیم هست یه حکمتی دارن هر
چند از این حکمتها هم خسته شده ام . احساس میکنم چیزی ندارم . این روزها ګاهی آروز
میکنم کاش هیچ وقت نبودی اما باز ته دلم یه چیزی هست که حتی این درد و این اندوه و
این فراق را هم دوست داره . چیزی که میګه این قلب فاحشه یه روز پاک میشه
|